توی سالن مدرسه سروصداست. می شوییم، می روبیم، می آوریم، می بریم. دانش آموزی که برای ثبت نام آمده نشسته کنارم. کارنامه ی توصیفی ششم اش را نگاه می کنم. ضعیف است. می پرسم: "چرا ضعیفی"؟ خجالت می کشد. قد می کشم تا جلوی دهانش. صدایش نمی رسد. توی راهرو سروصداست. می گویم: "بیا". پدرش دارد فرمی را پرمی کند. از دفتر می زنیم بیرون. می رویم توی یک کلاس. روی نیمکت اول می نشیند. می گویم: "بگو". من من می کند. دقیقا نمی داند چرا ضعیف است. توی راهرو سروصداست. از زیر در یک باریکه ی آب واردمی شود. پسرک ناامن می شود. آب بیشتر می شود. یعنی می تواند ما را با خود ببرد. می گویم: "بگو، بگو تا آب ما را نبرده". هفته ی آخر شهریور ویژه ی ثبت نام دانش آموزانی است که پدر و مادرشان نسبت به تحصیل فرزندشان بی توجه اند. اگر غافل نبودند که نمی گذاشتند برای هفته ی آخر. با استثناهای کمی دانش آموزانی که این هفته برای ثبت نام به مدرسه ی ما می آیند، کارنامه ی ضعیفی دارند. همه ی ثبت نامی ها یک طرف همین چند نفر هفته ی آخر یک طرف. معاون آموزشی می گوید: "تعدادشان کم است". من می گویم: "همین تعداد کم نفس مان را می گیرند". کاش زودتر برای ثبت نام آمده بودند. اگر زودتر آمده بودند مثل بقیه برای شان برنامه ای می ریختیم تا در تابستان با قدری تلاش آماده ی اول مهر شوند. هر چه می کشیم از غفلت خانواده های شان است. پدر را کنارم می نشانم. هر چه می گویم تایید می کند. هر چه می گویم، سرش را مثل بازیگرهای سینما تکان می دهد، و می گوید صددرصد. "بچه ات ضعیف است". "صددرصد". "باید خودش را برساند". "صددرصد". "بی توجهی کرده اید". از توی سالن سروصدامی آید. آب رسیده است جلوی دفتر.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی