توی کتاب خانه ی مدرسه یک کمد چوبی کوچولو کنار دستم دارم که توی اش چیزمیزمی گذارم. کتابی که برای زنگ مطالعه می خواهم برای بچه ها بخوانم، کتاب هایی برای والدین، نوارچسب. امروز یکی از دانش آموزان کمد را پسندید. گفت: "آقا، این کمد چند"؟ گفتم: "فروشی نیست". گفت: "بخواهید بفروشید مثلا چند"؟ گفتم: "نمی دانم". گفت: "پانزده هزار تومان خوبه". عجب گیری افتادم وسط کتاب امانت دادن به بچه ها. پرسیدم: "برای چه می خواهی"؟ گفـت: "آقا، می خواهیم توی اش تخم مرغ بگذاریم تا بازشود. الان از کارتن استفاده می کنم، ولی کارتن از حرارت لامپ آتش می گیرد. هر بار باید چهار پنج کارتن عوض کنم". بعد توضیح داد که تا حالا تخم مرغ و بلدرچین گذاشته و بازشده. حتی گفت که تخم بوقلمون هم گذاشته و جنین اش رشدکرده. گفت که یک دستگاهی مثل سونوگرافی درست کرده که می تواند جنین توی تخم مرغ را ببیند. گفت دستگاهش دیمر دارد و حرارت را کنترل می کند. گفت: "این کمد شما ساخته شده برای کار من. هم چوبی است، هم اندازه اش خوب است، هم دو طبقه است". می خواستم در دم کمد را بدهم ببرد، ولی گفتم: "روستا نجاری ندارد"؟ گفت: "دارد. گفته ام که برای ام درست کند. پولش را هم دارم. اما به حرفم گوش نمی کند". گفتم: "فردا بیا پیش ام با هم برویم نجاری". گفتم: "من می گویم هر چی دانش آموزمان خواست برای اش درست کنید". خوش حال شد، و گفت: "پس آقا فردا با خودم پول می آورم".
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی